‏نمایش پست‌ها با برچسب دردواژه‌ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دردواژه‌ها. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۹

برای ايران و حيات وحش آن


من بيزارم از در قفس بودن، در قفس مردن
بيزارترم اما از در قفس گذاشتن، در قفس كشتن؛
كاش واژه‌های قفس و كشتن هيچگاه معنا نداشت
.


یکشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۹

هر دم از اين باغ بری می‌رسد


حتماً صفحه جديد فيلترينگ را ملاحظه كرده‌ايد، همون كه مجهز به ثانيه‌شمار هم شده؛
واقعاً در چه مملكت آزادی زندگی ميكنيم، اصلاً چيزی به آدم تحميل نميشه؛
به قول بعضيا اينجا آزادترين كشور دنياست البته نه برای ما بلكه برای كسايی كه چپاول می‌كنند، تجاوز می‌كنند، می گيرند، می زنند، می برند، می كشند...

دوشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۹

مرگ انسانيت

...

من که از پژمردن يک شاخه گل

از نگاه ساکت يک کودک بيمار

از فغان يک قناری در قفس

از غم يک مرد، در زنجير

حتی قاتلی بر دار!

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرين ايام، زهرم در پياله زهر مارم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم؟

صحبت از پژمردن يک برگ نيست

وای! جنگل را بيابان می‌کنند

دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان می کنند

هيچ حيوانی به حيوانی نمی‌دارد روا

آنچه اين نامردمان با جان انسان می‌کنند

صحبت از پژمردن يک برگ نيست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نيست

فرض کن يک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بيابان بود از روز نخست

در کويری سوت و کور

در ميان مردمی با اين مصيبتها صبور

صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانيت است..

"فريدون مشيری"

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۹

شبگير

خود نه از اميد رستم نی ز غم
وين ميان خوش دست و پايی می‌زنم؛

من همان مرغم كه پر بگشود و بست
ره ز شب نشناخت، در ظلمت نشست
نه‌ش غم جان است و نه‌ش پروای نام
می‌زند وايی به ظلمت، والسلام.

احمد شاملو، از شعر "شبگير" از مجموعه "باغ آينه"
انتشارات مرواريد، چاپ هفتم 1371

شنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۸

وعده‌گاه

از سپيده‌دم ازل، اين روزنه‌ی نور را نگاه داشته‌ام،
پس هراسم نيست از ابليسان روزگار؛
ذره ذره‌ی وجودم مكيده شد
اما ملالی نيست،
تا سياهی ابديت گامی بيش نمانده؛
منتظرت خواهم ماند،
سنگ قبر شكسته‌ی من
وعده‌گاه ما خواهد بود.

پنجشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۸

زنده‌مانی

هر روز صبحگاهان، درب تابوت سرد خود را باز می‌كنم تا كسوف خورشيد را به نظاره بنشينم و شامگاهان منتظر دستی هستم تا آن را برای هميشه ببندد؛ آری، زندگی زيباست.

شنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۸

وجدان

درجه‌ی الكل بدنم را نمی‌دانم، فكر نمی‌كنم مست كرده باشم اما نمی‌دانم چرا شعار مرگ بر در ذهنم است: مرگ بر اعدام و آمران و عاملان آن، مرگ بر ظالمان و آمران و عاملان ظلم.
شايد جايی همين نزديكی زوجی در حال همخوابگی شهوتناك خود است تا نسل سوخته‌ی ديگری به جامعه عرضه كند، شايد پسری در حال نوشتن نامه‌ی عاشقانه‌ی خود به دوست دخترش است و دختر در انتظار پيامك رمانتيك دوست پسرش و پسری ديگر در فكر شعاری كه فردا بر ديوار خواهد نوشت؛ دانشجويی در خوابگاه در حال شمردن تعداد دخترانی كه با آنها بوده برای هم اتاقی‌هايش و دانشجويی ديگر در حال شمردن ستاره‌هايش در سلول تنگ و انفراديش؛ حتماً حيوانات بيشماری در اين سرمای سوزان در جستجوی اندك غذايی هستند و انسانهای زيادی در جستجوی خوشه‌ی خود و درختان بيشماری در حال ريشه‌كن شدن، و كارتن‌خوابهايی در حسرت همخوابگی با آتش بخاری و ...
شايد بايد شكرگزار باشم كه تنها درد بزرگ من تنهايی است و هنوز می‌توانم خودم و وجدانم را بخوابانم.

شنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۸

نگران

نگران ذخيره‌ی شرابم هستم
و نگران زلزله‌زده‌های هائيتی،
نگران استبداد شوم وطن
و نگران همه‌ی موجودات بی پناه؛
ذخيره‌ی تنهاييم اما برای سالها كفايت می‌كند.

سه‌شنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۸

تقاص

بدون شك صاحبان ديوصفت قدرت همراه با سگهای هارشان تقاص همه خونهايی كه می‌ريزند، تقاص همه ظلمها، خشونتها و ددمنشيهای خود را دير يا زود خواهند داد؛ سيستم ديكتاتوری محكوم به فنا است و در هيچ كتاب تاريخی، مرگی راحت برای يك ديكتاتور سراغ ندارم...

چهارشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۸

لعنت

لعنت بر مردم بی‌فرهنگی كه زير يوغ ظلم و بی‌عدالتی، هر خفت و خواری را قبول كرده و زنده‌مانی فلاكت باری دارند، ولی برای عزاداری كسی كه فكر(!) می كنند سردمدار آزادگی است آسايش و آزادی را از كسانی كه می‌خواهند مثل انسان زندگی كنند سلب می‌نمايند؛ اينان هيچگاه برای بابك و مازيار و هزاران انسان آزاده‌ی واقعی نخواهند گريست؛ لعنت بر همه‌ی آنها باد!

سه‌شنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۸

هراس

هراس آخرين نخ سيگار،
تشويش آخرين پيك مشروب،
شهوت بغل كردن يك فرزند،
و شكست تمام بنيان زندگی؛
ذره ذره مردن هم عالمی دارد...

سه‌شنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۸

تلخی

گیرم كه تلخی الكل را بتوان با آب آلبالو كم كرد، با تلخی زندگی چه می‌توان كرد؟!

دوشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۸

آرزو



مستی و راستی است می‌گویند
گر بپرسند از من آرزویت چیست
می‌گویم:

دوست دارم گاه مرگم
-گر بود دیر یا زود-
باشد اندر همچو فصلی رنگ به رنگ
پای سروی،
تنگ به تنگ؛
اندرون باغ برگهای فرو افتاده‌ی گس
در غروب سحرانگیز پاییزی،
زیر باران
مست و خندان،
همچو پادشاه فصلها اما
دلتنگ،
آزاده و بی‌كس.

چهارشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۸

درد

خيلی سخت است احساس داشتن دردی به درازنای تاريخ بر گُرده‌هايت؛
درد يك قوم، درد يك ملت؛
درد انسان بودن و انسان ماندن...

شنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۸

پلهای پوسيده

در مسير رو به تباهی
همه پلهای پشت سرم را شكسته‌ام؛
ملامتم نكن،
همه آنها
پلهای چوبی پوسيده‌ای بيش
نبودند