دوشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۹


Qara qış dünyanı, berbad ederdi,
Dalıca yaz olub, yay olmasaydı.
Qaranlıqda insan, elden gederdi,
Güneş olmasaydı, ay olmasaydı.

Bulud Qaraçorlu(Sehend), "Sazımın Sözü" Eserinnen


قارا قيش دونيانی، برباد ائدردی،
داليجا ياز اولوب، يای اولماسايدی.
قارانليقدا اينسان، الدن گئدردی،
گونش اولماسايدی، آی اولماسايدی.

بولود قره‌چورلو(سهند)، "سازيمين سوزو" اثرينن


ترجمه:
زمستان سياه دنيا را بر باد می‌داد،
اگر پشت سر آن، بهار و تابستان نمی‌آمد.
انسان در تاريكی از دست می‌رفت،
اگر خورشيد و ماه نبود.

یکشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۹

هر دم از اين باغ بری می‌رسد


حتماً صفحه جديد فيلترينگ را ملاحظه كرده‌ايد، همون كه مجهز به ثانيه‌شمار هم شده؛
واقعاً در چه مملكت آزادی زندگی ميكنيم، اصلاً چيزی به آدم تحميل نميشه؛
به قول بعضيا اينجا آزادترين كشور دنياست البته نه برای ما بلكه برای كسايی كه چپاول می‌كنند، تجاوز می‌كنند، می گيرند، می زنند، می برند، می كشند...

دوشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۹

مرگ انسانيت

...

من که از پژمردن يک شاخه گل

از نگاه ساکت يک کودک بيمار

از فغان يک قناری در قفس

از غم يک مرد، در زنجير

حتی قاتلی بر دار!

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرين ايام، زهرم در پياله زهر مارم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم؟

صحبت از پژمردن يک برگ نيست

وای! جنگل را بيابان می‌کنند

دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان می کنند

هيچ حيوانی به حيوانی نمی‌دارد روا

آنچه اين نامردمان با جان انسان می‌کنند

صحبت از پژمردن يک برگ نيست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نيست

فرض کن يک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بيابان بود از روز نخست

در کويری سوت و کور

در ميان مردمی با اين مصيبتها صبور

صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانيت است..

"فريدون مشيری"

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۹

شبگير

خود نه از اميد رستم نی ز غم
وين ميان خوش دست و پايی می‌زنم؛

من همان مرغم كه پر بگشود و بست
ره ز شب نشناخت، در ظلمت نشست
نه‌ش غم جان است و نه‌ش پروای نام
می‌زند وايی به ظلمت، والسلام.

احمد شاملو، از شعر "شبگير" از مجموعه "باغ آينه"
انتشارات مرواريد، چاپ هفتم 1371

چهارشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۸

بايست... گريه نكن چشمهای من!


مرگ فيلها باشكوه است ای فرزند!
به عمق جنگلها كناره‌گيری می‌كنند...
به كجا رفتنم،
و دليل به آخر رسيدنم را ديگر مپرس؛
شايد در قلب خودم دفن می‌شوم...

"يوسوف هايال‌اوغلو"

شنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۸

وعده‌گاه

از سپيده‌دم ازل، اين روزنه‌ی نور را نگاه داشته‌ام،
پس هراسم نيست از ابليسان روزگار؛
ذره ذره‌ی وجودم مكيده شد
اما ملالی نيست،
تا سياهی ابديت گامی بيش نمانده؛
منتظرت خواهم ماند،
سنگ قبر شكسته‌ی من
وعده‌گاه ما خواهد بود.

پنجشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۸

زنده‌مانی

هر روز صبحگاهان، درب تابوت سرد خود را باز می‌كنم تا كسوف خورشيد را به نظاره بنشينم و شامگاهان منتظر دستی هستم تا آن را برای هميشه ببندد؛ آری، زندگی زيباست.